داستان شیر و خرگوش

داستان شیر و خرگوش



مهدی

بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

داستان شیر و خرگوش را از این سایت دریافت کنید.

قصه کودکانه خرگوش باهوش و شیر ظالم

در یک جنگل قشنگ که حیوانات خوب و باصفایی داشت یک شیر ظالم بود که هر روز به حیوانات حمله می کرد. هیچکس جرات نداشت با آقاشیره مبارزه کنه اما یک خرگوش کوچولو بود که دلش می خواست آقاشیره رو شکست بده ...

قصه کودکانه خرگوش باهوش و شیر ظالم

۱۰ شهریور ۱۳۹۸ داستان مصور کودکان ۲ دیدگاه ۶۳,۵۱۰ بازدید

+۶۱ -۷

خرگوش باهوش و شیر ظالمنویسنده: مجتبی حیدرزادهتصویرگر: بهمن عبدیسال چاپ: ۱۳۶۳تايپ، بازخوانی، ويرايش تصاوير و تنظيم آنلاين: انجمن تايپ ايپابفا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.

در جنگلی سرسبز و خرم شیری قوی پنجه و ظالم زندگی می کرد که حیوانات دیگر از ترس او خواب و خوراک نداشتند، زیرا شیر هروقت گرسنه می شد از لانه خود بیرون می آمد و یکی از حیوانات بیچاره را می گرفت و شکم او را پاره می کرد و او را می خورد و به این ترتیب، یک یک حیوانات جنگل قربانی شکم پرستی شیر ظالم می شدند و هر روز که می گذشت شیر از روز پیش وحشی تر و ظالم تر می شد.

تا اینکه روزی حیوانات در یک گوشه از جنگل به دور هم جمع شدند و گفتند:

– ما باید در فکر چاره ای باشیم، زیرا اگر بخواهیم در این جنگل زندگی کنیم بالاخره روزی طعمه این شیر وحشی خواهیم شد و او هر بار که برای شکار بین ما می آید، چند نفر از ما را زخمی می کند تا یکی را برای خوردن انتخاب کند. ترس ما در موقعی که او برای شکار ما می آید هزار بار از مردن بدتر است.

خرگوش باهوش گفت:

– خوب است موقعی که شیر گرسنه نیست برویم و با او صحبت کنیم و بگوئیم که تو در لانه خود باش و ما هر روز از بین خودمان یکی از حیوانات را برایت می فرستیم تا هم زحمت تو کمتر شود و هم ما در هنگام حمله تو اینقدر هراسان نشویم.

فکر خرگوش باهوش را همه حیوانات پسندیدند؛ ولی یکی از آنها گفت:

– این راه حل تا اندازه ای خوب است ولی کامل نیست و بالاخره یک یک ما خوراک شیر ظالم و قوی پنجه خواهیم شد.

خرگوش باهوش گفت:

-این فکر برای چند روزی بیشتر نیست و در آن چند روز ما دوباره دور هم جمع خواهیم شد و نقشه های بهتری خواهیم کشید.

سنجاب ها و طوطی ها و خرس های کوچولو و روباه ها و شغال ها و خرگوش های سفید و خاکستری و حیوانات دیگر جنگل بر خرگوش باهوش آفرین گفتند ولی هر کدام باز ترس و وحشت داشتند که آینده شان چه خواهد شد.

خرگوش باهوش گفت:

– بهتر است برای این کار هر روز بین خودمان قرعه کشی کنیم و قرعه به نام هرکس افتاد، خودش با پای خودش باید به طرف لانه شیر برود و خوراک او شود.

دیگران با آنکه در دل می ترسیدند، قبول کردند و قرار شد فردا به سراغ شیر بروند و صحبت های خود را با او در میان بگذارند.

روز بعد شیر ظالم دوباره به میان حیوانات آمد و چند تا از آنها را زخمی کرد و بالاخره یک شغال چاق و چله را شکار کرد و آن را به دندان گرفت و به طرف لانه خود رفت.

حیوانات جنگل که خیلی ناراحت شده بودند دور خرگوش باهوش جمع شدند و گفتند :

-امروز هم باز وحشت و ترس در دل همه ما افتاده! بهتر است هر چه زودتر برویم و با شیر صحبت کنیم.

خرگوش باهوش گفت:

-همین حالا بهترین موقع برای رفتن پیش شیر و صحبت کردن با اوست. اگر همه شما با قرعه کشی موافق هستید بیائید الان به نزد شیر برویم و پیشنهاد خود را با او در میان بگذاریم.همگی موافقت کردند و با هم به طرف لانه شیر به راه افتادند.

شیرظالم که مشغول خوردن آخرین قسمت های بدن شغال بیچاره بود با دیدن آنهمه حیوانات جنگل تعجب کرد و با صدای وحشتناکی گفت:

-هان؟ چی شده که همه شما یک مرتبه به سراغ من آمده اید؟

خرگوش باهوش گفت:

– ما حیوانات جنگل با خود قرار گذاشته ایم که هر روز یکی را از میان خودمان برای شما بفرستیم تا شما که سلطان جنگل هستید زحمت نکشید و شکار خود را در لانه خود به چنگ آورده و با خیال راحت و بدون دردسر آن را نوش جان بفرمائید.

شیر ظالم قدری فکر کرد و پیش خود گفت: « چه بهتر! من هر روز راه درازی می رفتم تا شکاری به چنگ بیاورم، از این به بعد هر روز حیوانی با پای خود به سراغ من خواهد آمد و من راحت و آسوده آن را خواهم خورد! »

بعد از این فکر شیر رو به حیوانات کرد و گفت:

– قبول دارم. از فردا یادتان باشد که سرموقع برای من یکی از حیوانات چاق و خوشمزه را بفرستید و اگر بدقولی کنید من می دانم و شما! زیرا بلائی به سرتان خواهم آورد که هرگز آن را فراموش نکنید. حالا می توانید بروید. حیوانات به طرف چراگاه خود برگشتند و قرار شد صبح فردا قرعه کشی انجام شود و یکی از حیوانات با پای خود به نزد شیر ظالم برود و خوراک او بشود.

آن شب تمام حیوانات جنگل بجز خرگوش باهوش با ناراحتی خوابیدند و صبح که هوا روشن شد با صدای خروس جنگلی یکی یکی بیدار شدند و دور هم جمع شدند. خرگوش باهوش که تقریباً تا صبح نخوابیده بود و مرتّب در فکر چاره کار بود به میان دوستان خود آمد، اما افسرده و غمگین بود زیرا طبق قرار می بایست در آن روز یکی از دوستان خوب خود را از دست بدهد. حیوانات دیگر هم هر کدام ناراحت بودند و فکر رفتن پیش شیر و هلاک شدن، آنها را آزار می داد.

کم کم صحبت قرعه کشی به میان آمد و طبق نقشه ی خرگوش، قرار شد که حیوانات در محوّطه چمن جنگل در صف های مرتب بایستند و طوطی از بالای درخت با چشمان بسته پرواز کند و روی سر یکی از آنها بنشیند. آنوقت حیوانی که طوطی روی سرش نشسته باید با پای خود به سراغ شیر برود و طعمه او شود.

برای دیدن کل مطلب کلیک کنید

منبع مطلب : www.epubfa.ir

متن داستان قصه شیر ظالم و خرگوش باهوش

داستان برای بچه ها، داستان های اموزنده برای کودکان، داستان شیر و خرگوش، داستان های کلیله و دمنه، قصه شیر و خرگوش، قصه شب برای بچه ها

داستان شیر و خرگوش باهوش برگرفته از کلیله و دمنه

باران محتشم22 دسامبر 20151 نظر293.8k

روزی روزگاری، شیری بزرگ در جنگلی زندگی می‌کرد. او هر روز به حیوانات جنگل حمله می‌کرد و تعداد زیادی از آن‌ها را می‌خورد. همه حیوانات هم از او می‌ترسیدند. وقتی صدایش را می‌شنیدند و یا جای پایش را می‌دیدند، فرار می‌کردند، اما یک روز از این وضع خسته شدند. آن‌ها دور هم جمع شدند تا قبل از آن که شیر همه را بخورد فکری برای خودشان بکنند. حیوانات بعد از آن که به حرف‌های هم گوش کردند، فکرهایشان را روی هم گذاشتند و تصمیم گرفتند پیش شیر بروند. این بود که همه با هم راه افتادند تا به لانه شیر رسیدند.

سخنگوی حیوانات چند قدم جلو رفت و گفت: «جناب شیر! ما آمده‌ایم تا با شما صحبت کنیم. خواهش می‌کنیم به حرف‌های ما گوش دهید. همان‌طور که همه می‌دانند، شما فرمانروای قدرتمند این جنگل هستید و همه ما زیردستان شما هستیم. اگر شما بخواهید هر روز چند تا از زیردستان خودتان را بخورید، دیگر کسی باقی نمی‌ماند که بر آن‌ها فرمانروایی کنید. ما دوست داریم برای همیشه فرمانروایی مانند شما داشته باشیم.»

سخنگوی حیوانات لحظه‌ای ساکت شد، بعد دوباره سرش را بالا گرفت و به شیر نگاه کرد و گفت: «قربان! ما تصمیم گرفته‌ایم برای راحتی شما کاری انجام بدهیم.»

شیر غرشی کرد و گفت: «چه کاری؟»

سخنگوی حیوانات گفت: «از شما می‌خواهیم در خانه استراحت کنید و از این به بعد خودتان را برای شکار خسته نفرمایید. ما هر روز حیوانی برای شما می‌آوریم که نوش‌جان بفرمایید.»

شیر از این سو به آن سو قدم زد و مدتی فکر کرد. بعد ایستاد و به حیواناتی که از ترسی می‌لرزیدند، نگاه کرد و گفت: «فکر خوبی است، اما یادتان باشد اگر روزی غذایم را دیر بیاورید، هر قدر که بخواهم از شماها شکار می‌کنم و می‌خورم.»

حیوانات قول دادند که هر روز غذای شیر را سر موقع به حضورش ببرند.

از آن به بعد، هر روز حیوانی با پای خودش به حضور شیر می‌رفت و او آن حیوان را می‌خورد خودش را سیر می‌کرد. روزها گذشت تا این‌که روزی نوبت به خرگوش رسید. خرگوش که دوست نداشت خوراک شیر شود، با خودش فکر کرد: «باید هرطور که شده کاری کنم تا هم خودم از دست شیر نجات پیدا کنم و هم حیوانات دیگر.» خرگوش قبل از رفتن به لانه شیر خیلی با خودش فکر کرد و توانست نقشه‌ای بکشد. او تا می‌توانست دیر به خانه شیر رفت. شیر که خیلی گرسنه شده بود و در انتظار حیوانی چاق بود تا بتواند شکم گرسنه خودش را سیر کند، وقتی چشمش به خرگوش کوچک افتاد، عصبانی شد و نعره کشید گفت: «چه کسی تو را به این‌جا فرستاده است؟ من که با خوردن تو سیر نمی‌شوم. تازه! خیلی هم دیر آمده‌ای. حیوانات به من قول داده بودند که غذای مرا سر موقع برایم بفرستند. حالا کاری می‌کنم که هیچ‌وقت یادشان نرود.»

خرگوش به آرامی تعظیمی کرد و گفت: «قربان! کمی آرام باشید و به حرف‌های من گوش دهید. من و حیوانات دیگر تقصیری نداریم، همه می‌دانند که یک خرگوش کوچک برای غذای شما کافی نیست. برای همین هم شش خرگوش برایتان فرستادند، اما در راه شیر دیگری به ما حمله کرد و پنج تا از خرگوش‌ها را خورد.»

شیر که از شنیدن حرف‌های خرگوش عصبانی شده بود، نعره دیگری کشید و گفت: «یک شیر دیگر؟ او کیست؟ کجاست؟»

خرگوش گفت: «قربان! او شیری بزرگ بود که از یک غار بیرون آمد. می‌خواست مرا هم بخورد، اما من به او گفتم تو نمی‌دانی چه کار بدی کرده‌ای. تو غذای فرمانروای بزرگ ما را خورده‌ای. فرمانروای ما اجازه چنین کارهایی را به کسی نمی‌دهد. اگر بفهمد، می‌آید و تو را می‌خورد. او پرسید فرمانروای شما کیست؟ من جواب دادم او بزرگترین شیر این جنگل است.»

خرگوش سرش را پایین انداخت و گفت: «ولی آن شیر فریاد زد فرمانروای این جنگل من هستم و همه حیوانات زیردست من هستند. شیری که تو می‌گویی یک دروغگوست. او را به این‌جا بیاور تا به شما نشان بدهم فرمانروای حقیقی جنگل چه کسی است؟ بعد اجازه داد پیغام او را به شما برسانم.»

حرف‌های خرگوش که تمام شد. صدای نعره شیر در جنگل پیچید. او با فریاد گفت: «آن شیر را به من نشان بده! من باید او را بکشم.»

خرگوش گفت: «بله، قربان!» و بعد شیر را به طرف چاهی که در میان جنگل بود، راهنمایی کرد. خرگوش چاه را به شیر نشان داد و گفت: «او در این‌جا پنهان شده است.» بعد، روی لبه چاه ایستاد و به داخل آن اشاره کرد و گفت: «بله قربان! او آن‌جاست، نگاه کنید.»

شیر توی چاه را نگاه کرد و عکس خودش را در آب دید، اما فکر کرد که شیر دیگری در چاه است. نعره بلندی کشید. صدایش در چاه پیچید و نعره بلندتری به گوشش رسید. او که فکر می‌کرد شیرِ داخل چاه نعره می‌کشد، خودش را به داخل چاه انداخت تا با او بجنگد، اما به داخل چاه افتاد و غرق شد.

خرگوش نفس راحتی کشید و به سوی حیوانات برگشت تا به آن‌ها بگوید که برای همیشه از دست شیر راحت شده‌اند و می‌توانند با شادی زندگی کنند.

برای دیدن پربازدیدترین های نی نی نما لطفاً کلیک کنید…

خصوصیت زنان باهوش؛ زنان باهوش چه ویژگی هایی دارند و چه کارهایی انجام می دهند

اشتراک‌گذاری

برای دیدن کل مطلب کلیک کنید

منبع مطلب : nininama.com

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب