آموز

آموز



مهدی

بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

آموز را از این سایت دریافت کنید.

جست‌وجوی آموز

آموز

/'āmuz/

معنی

۱. = آموختن

۲. آموزنده؛ یادگیرنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بدآموز، خودآموز، دانش‌آموز، کارآموز، هنرآموز.

۳. آموخته (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دست‌آموز.

۴. یاددهنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ادب‌آموز.

۵. (اسم مصدر) [قدیمی] آموختن؛ یاد گرفتن.

فرهنگ فارسی عمید

فعل

بن گذشته: آموخت بن حال: آموز

دیکشنری

نتیجه‌ای یافت نگردید.

نتایج بیشتر تنها برای کاربران ویژه

جست‌وجوی دقیق

آموز

فرهنگ فارسی عمید

(بن مضارعِ آموختن و آموزیدن) 'āmuz ۱. = آموختن۲. آموزنده؛ یادگیرنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بدآموز، خودآموز، دانش‌آموز، کارآموز، هنرآموز.۳. آموخته (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دست‌آموز.۴. یاددهنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ادب‌آموز.۵. (اسم مصدر) [قدی...

آموز

لغت‌نامه دهخدا

آموز. (نف مرخم ) در کلمات مرکبه چون بدآموز و خودآموز و غیره ، مخفف آموزنده است : سزد گر ز خویشان افراسیاب بدآموز دارد دو دیده پرآب . فردوسی .نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد. حافظ. || (ن مف مرخم ) در دست آموز و جز آن ، مخف...

واژه‌های مشابه

نصیحت آموز

لغت‌نامه دهخدا

نصیحت آموز. [ ن َ ح َ ] (نف مرکب ) نصیحت کن . پنددهنده . راهنما. نصیحت گر : گرچه دل پاک و بخت پیروزهستند ترا نصیحت آموز.نظامی .

نیک آموز

لغت‌نامه دهخدا

نیک آموز. (نف مرکب ) ناصح . واعظ. (آنندراج ). خیرخواه . که دیگران را به نیکی و خیر دلالت کند : هر که را گوشی بود موقوف پیغام بلاکی تواند گوش کردن پند نیک آموز خویش .جلال عضد(از آنندراج ).

نیکی آموز

لغت‌نامه دهخدا

نیکی آموز. (نف مرکب ) آنکه به دیگران نیکورفتاری و احسان آموزد. (فرهنگ فارسی معین ). آمر به معروف : نیکی از سزاوار نیکی دریغ مدار و نیکی آموز باش که پیغامبر گفته است الدال علی الخیر کفاعله . (قابوسنامه از فرهنگ فارسی معین ).

عبرت آموز

فرهنگ واژه‌های سره

پند آموز

غیب آموز

لغت‌نامه دهخدا

غیب آموز. [ غ َ / غ ِ ] (نف مرکب ) آنکه غیب آموزد. غیب آموزنده . رجوع به غَیب شود : بر آن رهبان دیر افتاد راهش که دانا خواند غیب آموز شاهش .نظامی .

ادب آموز

فرهنگ فارسی عمید

(اسم، صفت فاعلی) [عربی. فارسی] [قدیمی] 'adab[']āmuz ۱. آن‌که علم ادب درس می‌دهد؛ آن‌که درس ادب و اخلاق می‌دهد.۲. استاد؛ معلم.۳. کسی که ادب فرامی‌گیرد؛ شاگرد؛ متعلم.

دانش آموز

فرهنگ فارسی معین

( ~.) (ص فا.) 1 - آن که علم آموزد. 2 - شاگرد مدرسه .

دست آموز

فرهنگ فارسی معین

( ~.) (ص مف .) تربیت یافته ، اهلی ، انس گرفته .

رقم آموز

فرهنگ فارسی معین

( ~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) 1 - کسی که نوشتن یا نقاشی می آموزد. 2 - آنکه حساب آموزد.

دست آموز

لغت‌نامه دهخدا

دست آموز. [ دَ ](ن مف مرکب ) دست آموخته . آموخته . پرورش یافته به دست .(غیاث ). به دست آموخته شده و رام و مطیع و مأنوس ومنقاد و فرمان بردار. (ناظم الاطباء). مدرب . (زمخشری ). رام و مطیع : بقال را در دکان از برای دفع موشان راسوئی بود دست آموز بازی گر...

راه آموز

لغت‌نامه دهخدا

راه آموز. (نف مرکب ) ره آموز. استاد. (بهار عجم ). راهنما و رهنمون . (از آنندراج ). راهنما و بدرقه . (ناظم الاطباء). و رجوع به ره آموز در همین لغت نامه شود. || که از کسی راه یاد گیرد.

ره آموز

لغت‌نامه دهخدا

ره آموز. [ رَه ْ ] (نف مرکب ) راه آموز. استاد. راهنما.رهبر. تعلیم دهنده . (از یادداشت مؤلف ) : ره آموز تو اندر کارها روح الامین بادا. فرخی .ره آموز و روزی ده و چاره گربود این سه مربی پدر را پدر. اسدی .تا چون تو کله دوختن آموختی از مابر دست و گریبان ...

برای دیدن کل مطلب کلیک کنید

منبع مطلب : www.vajehyab.com

معنی آموز

۱. = آموختن۲. آموزنده؛ یادگیرنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بدآموز، خودآموز، دانش‌آموز، کارآموز، هنرآموز.۳. آموخته (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دست‌آموز.۴. یاددهنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ادب‌آموز.۵. (اسم مصدر) [قدیمی] آموختن؛ یاد گرفتن.

آموز

0

0

1162

اطلاعات بیشتر واژه واژه آموز معادل ابجد 54 تعداد حروف 4 تلفظ 'āmuz نقش دستوری بن حال

ترکیب (بن مضارعِ آموختن و آموزیدن)

آواشناسی 'Amuz الگوی تکیه WS شمارگان هجا 2

منبع فرهنگ فارسی عمید

نمایش تصویر آموز ۱. = آموختن

۲. آموزنده؛ یادگیرنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بدآموز، خودآموز، دانش‌آموز، کارآموز، هنرآموز.

۳. آموخته (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دست‌آموز.

۴. یاددهنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ادب‌آموز.

۵. (اسم مصدر) [قدیمی] آموختن؛ یاد گرفتن.

the instructor المرشد

برای دیدن کل مطلب کلیک کنید

منبع مطلب : lamtakam.com

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب