معنی راز

معنی راز



مهدی

بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

معنی راز را از این سایت دریافت کنید.

راز

معنی راز - معانی، لغت نامه دهخدا، فرهنگ اسم ها، فرهنگ معین و عمید، مترادف و متضاد و ... در فرهنگ لغت آبادیس - برای مشاهده کلیک کنید

راز

/rAz/

مترادف راز: پوشیده، رمز، سر، غیب، مصاص، نهفته، رنگ، فام، لون، گلکارمتضاد راز: علانیه

بستن تبلیغات

فارسی به انگلیسی

confidence, mystery, secret, riddle

مترادف ها

secret (اسم)

سر، رمز، راز، دستگاه سری

mystery (اسم)

هنر، سر، شبیه، صنعت، حرفه، خفا، پیشه، رمز، معما، لغز، راز

paint (اسم)

رنگ، راز، رنگ نقاشی، سرخاب

hedgehog (اسم)

جوجه تیغی، خارپشت، راز، ارمجی، ادم ناسازگار

secrecy (اسم)

خفا، راز، اختفا، پوشیدگی، محرمانه بودن، پنهان کاری، رازداری، سری بودن، نهانکاری، راز پوشی، خفیه

فرهنگ اسم ها

اسم: راز (دختر) (فارسی) (تلفظ: rāz) (فارسی: راز) (انگلیسی: raz) معنی: آنچه از دیگران پنهان نگاه داشته می شود، سِر، موضوعی یا مطلبی که از دیگران پوشیده و پنهان است، ( در قدیم ) پوشیده، پنهان، ( در قدیم ) رنگ، ( اَعلام ) نام شهری در شهرستان بجنورد در استان خراسان شمالی برچسب ها: اسم، اسم با ر، اسم دختر، اسم فارسی

لغت نامه دهخدا

راز. ( ع اِ ) مهتر بنایان. ج ، رازة. و فی الحدیث : کان راز سفینة نوح جبرئیل علیه السلام ؛ ای رأس مدبری السفینة. ( منتهی الارب ). رئیس بنایان و اصل آن رائز است چون شاک و شائک. ( از اقرب الموارد ). بنا. گلکار. ( ناظم الاطباء ) :

جان ز دانش کن مزین تا شوی زیبا از آنک

زیب کی گیرد عمارت بی نظام دست راز.

سنائی.

راز. ( اِ ) نهانی. سرّ. رمز. آنچه در دل نهفته باشد. ( ناظم الاطباء ). چیزی که باید پنهان داشت یا به اشخاص مخصوص گفت. ( فرهنگ نظام ) :

مرا با تو بدین باب تاب نیست

که توراز به از من به سر بری.

رودکی.

به هر نیک و بد هر دوان یک منش

براز اندرون هر دوان یک کنش.

ابوشکور.

همی ساختی کار لشکر نهان

ندانست رازش کس اندر جهان.

فردوسی.

ازاو راز نتوان نهفتن که رایش

کند آشکارا همی هر زمانی.

فرخی.

رازیست این میان بهار و میان من

خیزم به پیش خواجه کنم رازش آشکار.

فرخی.

ترا گهر نه برای توانگری داده ست

خدایگان را رازیست اندر آن مضمر.

فرخی.

روزگار شادی آمد مطربان باید کنون

گاه ناز و گاه راز و گاه بوس و گه عناق.

منوچهری.

بتوان راز بوصل اندر پوشید بخلق

بفراق اندر پوشیده کجا ماند راز.

قطران.

چرا راز ازطبیب خویش پوشم

بلا بیش آورد گر بیش کوشم.

( ویس و رامین ).

نداند راز او پیراهن او

نه موی آگاه باشد در تن او.

( ویس و رامین ).

چون یگانه یافت راز خود با ایشان بگفت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 102 ). مشرفی غلامان سرایی با وی بود [ مظفر ] سخت پوشیده چنانکه حوائج کشان و وثاقها نزدیک وی آمدندی و هرچه از غلامان رازی داشتی با وی بگفتند. ( تاریخ بیهقی ص 274 ). نصر... ایشان را... یگانه یافت راز خود با ایشان بگفت. ( تاریخ بیهقی ص 829 ).

بدو گفت بر تیغ این که یکی

شوم بنگرم راز چرخ اندکی.

اسدی.

هم از بخت ترسم که دمساز نیست

هم از تو که با زن دل راز نیست.

اسدی.

که موبد چنین داستان زد ز زن

که با زن درِ راز هرگز مزن.

اسدی.

اگر خواهی راز تو دشمن نداند با دوست مگوی. ( قابوسنامه ).

بیشتر بخوانید ... بستن تبلیغات

فرهنگ فارسی

سر، مطلب پوشیده وپنهان، نهفته دردل، رازه، معمار، بنا، گلکار، والادگر، پیشه ساختن خانه بودن

۱ - ( اسم ) یکی از آلات بنایان جمع رازه ( لسان العرب ) . ۲ - گلکار طیان : بیکی تیر همی فاش کند راز حصار ور بر او کرده بود قبر بجای گل راز ( عسجدی لفت فرس ) .

دهی است از دهستان جرگلان بخش مانه شهرستان بجنورد .

فرهنگ معین

[ په . ] (اِ. ) مطلب پوشیده ، امر پنهان .

(اِ. ) = رز: رنگ ، لون .

[ معر. ] (اِ. ) ۱ - یکی از آلات بنایان ج . رازه . ۲ - گلکار، طیان .

فرهنگ عمید

کسی که پیشه اش ساختن خانه و سایر کارهای ساختمانی است، معمار، بنّا، گِل کار، والادگر: به یکی تیر همی فاش کند سرّ حصار / ور بر او کرده بُوَد قیر به جای گِل، راز (عسجدی: ۳۸ ).

۱. مطلب پوشیده و پنهان، سِر: تو را تا دهان باشد از حرص باز / نیاید به گوش دل از غیب راز (سعدی۱: ۱۰۸ ).

۲. شیوۀ رسیدن به چیزی: راز جوانی.

۳. (صفت ) [قدیمی] پوشیده، نهان.

۴. (قید ) [قدیمی] به طور پوشیده و پنهان.

* راز پوشیدن: (مصدر لازم ) نهان داشتن راز، حفظ کردن اسرار، راز کسی را پوشیده داشتن: به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات / بخواست جام می و گفت راز پوشیدن (حافظ: ۷۸۶ ).

* راز کردن: (مصدر لازم ) [قدیمی]

۱. گفتن سِرّ خود به کسی، راز گفتن.

۲. مناجات کردن. ۳. نجوا کردن.

۴. آهسته و بیخ گوشی صحبت کردن: بپیچید و با خویشتن راز کرد / از انجام، آهنگ آغاز کرد (فردوسی: ۲/۱۲۵ حاشیه ).

۵. (مصدر متعدی ) نهفته داشتن، پوشیده داشتن.

* راز گشادن: (مصدر لازم ) ‹راز گشودن› [قدیمی] آشکار کردن راز، فاش کردن سِرّ: به دوست گرچه عزیز است راز دل مگشای / که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز (سعدی۲: ۷۰۱ ).

* راز گفتن: (مصدر لازم )

۱. با کسی سخن پوشیده گفتن، فاش کردن سِر، رازی را به کسی سپردن.

۲. بیخ گوشی صحبت کردن.

* رازونیاز:

۱. گفتن سِر و سخن پنهانی و خواستن حاجت.

۲. [مجاز] دعا و مناجات به درگاه خدای تعالی: زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود / هم مستی شبانه و راز و نیاز من (حافظ: ۸۰۰ ).

۳. (موسیقی ) گوشه ای در دستگاه همایون.

* رازونیاز کردن: راز و حاجت خود را با کسی (معشوق یا خدا ) در میان نهادن، مناجات کردن به درگاه خدای تعالی.

بستن تبلیغات

واژه نامه بختیاریکا

( راز * ) ملکه زنبور عسل

سر نهاده

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] "سِرّ" به معنای مخفی کردن مطلب در دل است که معادل فارسی آن "راز" می باشد. بعضی موارد در قرآن کریم سر به معنای مخفی کردن چیزی و همچنین به معنای انجام دادن پنهانی کاری استعمال شده است.

"سِرّ" از ماده "سرر" در لغت به معنای پنهان کردن مطلبی در دل می باشد و "اسرار" به معنای گفتن راز پنهانی به کسی و سفارش به پنهان داشتن آن است. "اسرّ" از اضداد است؛ هم به معنای پنهان ساختن آمده و هم به معنای آشکار نمودن به کار رفته است.

برای دیدن کل مطلب کلیک کنید

منبع مطلب : abadis.ir

معنی راز

معنی واژهٔ راز در لغت‌نامه دهخدا به فارسی، انگلیسی و عربی از واژه‌یاب

راز

لغت‌نامه دهخدا

راز. (اِ) نهانی . سرّ. رمز. آنچه در دل نهفته باشد. (ناظم الاطباء). چیزی که باید پنهان داشت یا به اشخاص مخصوص گفت . (فرهنگ نظام ) :

مرا با تو بدین باب تاب نیست

که توراز به از من به سر بری .

رودکی .

به هر نیک و بد هر دوان یک منش

براز اندرون هر دوان یک کنش .

ابوشکور.

همی ساختی کار لشکر نهان

ندانست رازش کس اندر جهان .

فردوسی .

ازاو راز نتوان نهفتن که رایش

کند آشکارا همی هر زمانی .

فرخی .

رازیست این میان بهار و میان من

خیزم به پیش خواجه کنم رازش آشکار.

فرخی .

ترا گهر نه برای توانگری داده ست

خدایگان را رازیست اندر آن مضمر.

فرخی .

روزگار شادی آمد مطربان باید کنون

گاه ناز و گاه راز و گاه بوس و گه عناق .

منوچهری .

بتوان راز بوصل اندر پوشید بخلق

بفراق اندر پوشیده کجا ماند راز.

قطران .

چرا راز ازطبیب خویش پوشم

بلا بیش آورد گر بیش کوشم .

(ویس و رامین ).

نداند راز او پیراهن او

نه موی آگاه باشد در تن او.

(ویس و رامین ).

چون یگانه یافت راز خود با ایشان بگفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 102). مشرفی غلامان سرایی با وی بود [ مظفر ] سخت پوشیده چنانکه حوائج کشان و وثاقها نزدیک وی آمدندی و هرچه از غلامان رازی داشتی با وی بگفتند. (تاریخ بیهقی ص 274). نصر... ایشان را... یگانه یافت راز خود با ایشان بگفت . (تاریخ بیهقی ص 829).

بدو گفت بر تیغ این که یکی

شوم بنگرم راز چرخ اندکی .

اسدی .

هم از بخت ترسم که دمساز نیست

هم از تو که با زن دل راز نیست .

اسدی .

که موبد چنین داستان زد ز زن

که با زن درِ راز هرگز مزن .

اسدی .

اگر خواهی راز تو دشمن نداند با دوست مگوی . (قابوسنامه ).

وانچ از قرانش نیست گوا عالم

رازی خداییست نهان ز اعدا.

ناصرخسرو.

رازیست بزرگ زیر چرخ اندر

بی دین تو نه اهل آن چنان رازی .

ناصرخسرو.

و هر راز که ثالثی در آن محرم نشود هرآینه از اشاعت مصون ماند. (کلیله و دمنه ). و عقل مرد را بهشت خصلت بتوان شناخت ... پنجم مبالغت در کتمان راز خویش و از آن دیگران . (کلیله و دمنه ).

گر از تو بپرسد کسی راز عالم

چو الحمد و چون قل هواﷲ بخوانی .

معزی .

از تن دوست در سرای مجاز

جان برون آید و نیاید راز.

سنائی .

مرا بعشق تو طشت ای پسر ز بام افتاد

چه راز ماند طشتی بدین خوش آوازی .

سوزنی .

قفل دُرج طبع بگشاده بمفتاح زبان

آشکارا کرده هر درّی که در دل بود راز.

سوزنی .

هر دشمنی که کین تو بر سینه راز داشت

شد بر زبان خنجر تو رازش آشکار.

سوزنی .

هرچه در پرده ٔ شب راز دل عشاق است

کان نفس جز بقیامت نه همانا شنوند.

خاقانی .

راز مستان از میان بیرون فتاد

الصبوح آواز آن بیرون فتاد.

خاقانی .

منعما پیش کیقباد دوم

از من این یک سخن براز فرست .

خاقانی .

راز پوشیده گرچه هست بسی

بر تو پوشیده نیست راز کسی .

نظامی . صیرفی گوهر آن رازشد

تا بعدم سوی گهر باز شد.

نظامی .

راز کس در دل گنجایی ندارد مگر در دل دوست . (مرزبان نامه ). راز چیزی است که بلای آن در محافظت است و هلاک آن در افشا. (مرزبان نامه ). راز با مرد ساده دل و بسیارگوی و میخواره و پراکنده صحبت مگوی ... که این طایفه از مردم بر تحفظ و کتمان آن قادر نباشند. (مرزبان نامه ).

گر بسوزد همچو شمعم عشق او

راز عشقش را نگه دارم بجان .

عطار.

چون همدمی نیافتم اندر همه جهان

از راز خویش پیش که یک دم برآورم .

عطار.

مرد ابله گفت ای دانای راز

گاو را از خر نمیدانی توباز.

عطار.

زآنکه رازم درنیابد هر یکی

راز بلبل گل بداند بیشکی .

عطار.

رازها را میکند حق آشکار

چون بخواهد رُست تخم بد مکار.

مولوی .

گفت هر رازی نشاید باز گفت

جفت طاق آید گهی گه طاق جفت .

مولوی .

فراغ و مناجات و رازش نماند

خور و خواب و ذکر و نمازش نماند.

سعدی (بوستان ).

تو را تا دهان باشد از حرص باز

نیاید بگوش دل از غیب راز.

سعدی .

تن بریگ روان بتفتندی

راز دل رابکس نگفتندی .

اوحدی .

بشمشیرم زد و با کس نگفتم

که راز دوست از دشمن نهان به .

حافظ.

حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را.

حافظ.

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالیمقام را.

حافظ.

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی بینم ز خاص و عام را.

حافظ.

وقت مستی خوش که با صد راز دیگر باز گفت

آنچه در هشیاری از من دوش پنهان کرده بود.

ولی دشت بیاضی .

- براز ؛ در حال رازگویی :

شکرپاره با نوک دندان براز

شکرپاره را کرد دندان دراز.

نظامی (از آنندراج ).

- راز بر روی روز افتادن ؛ کنایه از بسیار فاش و آشکارا کردن و شدن و در صحرا نهادن و بصحرا افکندن و افتادن . (آنندراج ).

- راز بر سر بازار نهادن ؛ مرادف راز برروی روز افتادن . و کنایه از بسیار فاش و آشکارا کردن است . رجوع به ترکیب مزبور شود :

رازها بر سر بازار نهد گر ننهد

آه زنجیربپای دل دیوانه ٔ ما.

ظهوری .

- راز بر صحرا نهادن ؛ مرادف راز بر روی روز افتادن . رجوع به ترکیب فوق شود :

راز من ترسم که در صحرا نهد

اشک من چون روی در صحرا کند.

سعدی .

- راز برون دادن ؛ مرادف راز بر سربازار نهادن . (آنندراج ) رجوع به ترکیب فوق شود :

اگر بیرون دهم راز دل خویش

کند پروانه شکر سوزش خویش .

زلالی .

- رازبصحرا افتادن ؛ کنایه است از بسیار فاش و آشکارا کردن و شدن . (آنندراج ) :

قصه ٔ گل کند و راز به صحرا افتد

آه اگر باد صبا نامه ٔ مابگشاید.

حیاتی گیلانی (از ارمغان آصفی ).

- راز بصحرا افکندن ؛ کنایه است از بسیار فاش و آشکار شدن رجوع به راز بصحرا افتادن شود. (ارمغان آصفی ) :

گرد جهان شد سمر قصه ٔ خسرو از آن

عشق بصحرا فکند راز دل تنگ را.

خسرو دهلوی .

برای دیدن کل مطلب کلیک کنید

منبع مطلب : www.vajehyab.com

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب