معنی کلمه معبر

معنی کلمه معبر



مهدی

بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

معنی کلمه معبر را از این سایت دریافت کنید.

معبر

معنی معبر - معانی، لغت نامه دهخدا، فرهنگ اسم ها، فرهنگ معین و عمید، مترادف و متضاد و ... در فرهنگ لغت آبادیس - برای مشاهده کلیک کنید

معبر

/ma~bar/

مترادف معبر: تعبیرگر، خوابگزار، گزارنده | خدک، خیابان، راه، عبورگاه، گذر، گذرگاه، محل عبور، گدار، گذرگاه رودخانهبرابر پارسی: گذرگاه، گذر، گدار، خوابگزار

بستن تبلیغات

فارسی به انگلیسی

alley, gangway, passage, passageway, interpreter of dreams, oneiromancy, duct, thoroughfare, ford, [rare.] road

مترادف ها

cut (اسم)

تخفیف، قطع، برش، جوی، شکاف، کانال، چاک، معبر، بریدگی، مقطع

pass (اسم)

رد، راه، پروانه، گذرگاه، بلیط، گردونه، عبور، معبر، جواز، گذر، گدوک، گذرنامه

passage (اسم)

راهرو، تصویب، قطعه، گذرگاه، روی داد، نقل قول، عبور، معبر، سیر، عبارت، انقضاء، گذر، پاساژ، اجازه عبور، حق عبور، کار کردن مزاج، عابر، ممر، سفر دریا، عبارت منتخبه از یک کتاب

ferry (اسم) جسر، عبور، معبر passageway (اسم)

راهرو، گذرگاه، عبور، معبر، غلام گردش، محل عبور

ford (اسم) گدار، معبر crossover (اسم)

چلیپایی، دو رگه، معبر، هم گذری

crossing (اسم)

عبور، معبر، محل تقاطع، عبور جاده، دو راهه

ferryboat (اسم) معبر ferry bridge (اسم) معبر passover (اسم)

تسلیم، معبر، عید فصح

passway (اسم) معبر

railway crossing (اسم)

معبر بستن تبلیغات

لغت نامه دهخدا

معبر. [ م َ ب َ ] ( ع اِ ) گذرگاه رود. ( مهذب الاسماء ). جای گذار از کرانه دریا و جز آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج )( ناظم الاطباء ). جای گذشتن از دریا. ( غیاث ). کرانه رود یا دریا مهیا برای گذشتن. ( از اقرب الموارد ) ( ازمحیطالمحیط ). ج ، معابر. ( ناظم الاطباء ) :

بسا رودهایی که تو عبره کردی

که آن را نبوده ست پایاب و معبر.

فرخی.

بود آهنگ نعمتها همه ساله به سوی تو

بود آهنگ کشتیها همه ساله به معبرها.

منوچهری.

وز خلق چون تو غرقه بسی کرده ست

این بحر بی کرانه و بی معبر.

ناصرخسرو.

از این دریای بی معبر به حکمت

بباید ای برادر می گذشتن.

ناصرخسرو.

شها چو آید دریای کینه تو به جوش

ز هیچ روی نبینند معبر آتش و آب.

مسعودسعد ( دیوان چ یاسمی ص 24 ).

بس بس گلاب جود که دریا فشانده ای

غرقه شدم سفینه به معبر نکوتر است.

خاقانی.

بدسگالش کجا ز بحر نیاز

کشتی جان به معبر اندازد.

خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 125 ).

|| محل عبور و جای گذار و گذرگاه و راه. ( ناظم الاطباء ). جای عبور و محل گذر. ( غیاث ) ( آنندراج ). گذار. گدار. گذرگاه. جای گذر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : چون لشکر غز در ایشان رسید روز شده بود وآفتاب طلوع کرده و معبر تافته و عبور متعذر شده. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 227 ).

- معبر عام ؛ گذرگاه عموم. شارع عام. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).

- معبر کردن ؛ عبور کردن. گذر کردن :

باز اگر بیگانه ای معبر کند

حمله بر وی همچو شیر نر کند.

مولوی ( مثنوی دفتر پنجم ص 188 ).

معبر.[ م ِ ب َ ] ( ع اِ ) کشتی و پل و آنچه بدان از دریا و جز آن گذرند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).کشتی. آنچه بدان از دریا عبور کنند. ( غیاث ). آنچه بوسیله آن بتوان از رودخانه عبور کرد مانند پل یا کشتی. ( از اقرب الموارد ). آلت گذشتن از آب چون کشتی و امثال آن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :

آنکه اندر ژرف دریا راه برده روز و شب

با امید سود از این معبر بدان معبر شود.

فرخی.

کشتیی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم

گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم.

خاقانی. بیشتر بخوانید ... بستن تبلیغات

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - تعبیر کننده گزارنده . ۲ - خوابگزار تعبیر کنند. خواب جمع : معبرین .

شهری است به کنار دریای هند قسمت جنوبی ساحل شرقی شبه جزیره هندوستان که اکنون بنام کروماندل معروف است .

فرهنگ معین

(مُ عَ بِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) کسی که تعبیر خواب می کند.

(مَ بَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - محل عبور، گذرگاه . ۲ - پُل و هر آنچه که با آن بتوان از رود عبور کرد. ۳ - کِشتی . ج . معابر.

فرهنگ عمید

محل عبور گذر، گذرگاه.

آنچه به وسیلۀ آن از روی نهر عبور کنند، پل.

تعبیر شده، خواب تعبیرشده.

کسی که تعبیر خواب می کند.

دانشنامه عمومی

گذرگاه یا معبر (به انگلیسی: Thoroughfare) یک عبارت عام برای توصیف راه یا مسیری است که دو نقطه جغرافیایی یا مکان مختلف را به هم متصل می کند.

معبر پیاده

پیاده رو: مسیر ویژه عابرین پیاده که به موازات سواره رو در یک خیابان ساخته می شود.

کوچه: برخی کوچه های باریک تنها امکان تردد عابرین پیاده را دارند.

بن بست: همانند کوچه های باریک، بن بست های کوتاه و باریک نیز ممکن است فقط برای عبور و مرور عابرین پیاده طراحی شده باشند.

راه پله: چه در سطح کوچه ها و چه در ساختمانها، پلکان و راه پله عموماً فقط امکان تردد افراد پیاده را می دهد.

پل عابر پیاده wiki: معبر

معبر (شهر). معبر به عربی ( المُعّبرَ ) نام شهری است در استان استان صَنعاء در کشور یمن در شبه جزیره عربستان. این شهر در شمال شهر صنعاء قرار دارد، و از سمت جنوب به راه ارتباطی تَعِز منتهی می شود. در این شهر باغ های نخل خرما ومزارع کروم انگور و واحات فراوان است. یریم یکی از شهرهای قدیمی الیمن السعید (یمن خوشبخت) است، چنانکه در وصف آن شاعر جاهلی (معن بن أوس المزینی) سراییده است:

فهرست شهرهای یمن

توهمت ربعاً بالمعّبر واضحاً

أبت قرّتاه الیوم الا تراوحاً

أربّت علیه رادة حضرمیة

wiki: معبر (شهر)

گزارش تخلف یا اشتباه در معنی

بستن تبلیغات

جدول کلمات

گدار

فارسی به عربی

طریق , عبارة , قطع

پیشنهاد کاربران

ترتیب: قدیمیجدیدرای موافقرای مخالف

مریم قاسمی

١٩:٤٣ - ١٣٩٧/٠٥/٠١ گدار

گزارش

16 | 1

وریا صادقی

١٧:٥٤ - ١٣٩٨/١١/١٩

معبَر به معنای محل عبور اسم مکان و بر وزن مفعَل و از ریشه عَبَر است. کلمات هم ریشه . عابر ، عبور، عبرت، است.

برای دیدن کل مطلب کلیک کنید

منبع مطلب : abadis.ir

معنی معبر

معنی واژهٔ معبر در لغت‌نامه دهخدا به فارسی، انگلیسی و عربی از واژه‌یاب

معبر

لغت‌نامه دهخدا

معبر. [ م َ ب َ ] (ع اِ) گذرگاه رود. (مهذب الاسماء). جای گذار از کرانه ٔ دریا و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). جای گذشتن از دریا. (غیاث ). کرانه ٔ رود یا دریا مهیا برای گذشتن . (از اقرب الموارد) (ازمحیطالمحیط). ج ، معابر. (ناظم الاطباء) :

بسا رودهایی که تو عبره کردی

که آن را نبوده ست پایاب و معبر.

فرخی .

بود آهنگ نعمتها همه ساله به سوی تو

بود آهنگ کشتیها همه ساله به معبرها.

منوچهری .

وز خلق چون تو غرقه بسی کرده ست

این بحر بی کرانه و بی معبر.

ناصرخسرو.

از این دریای بی معبر به حکمت

بباید ای برادر می گذشتن .

ناصرخسرو.

شها چو آید دریای کینه ٔ تو به جوش

ز هیچ روی نبینند معبر آتش و آب .

مسعودسعد (دیوان چ یاسمی ص 24).

بس بس گلاب جود که دریا فشانده ای

غرقه شدم سفینه به معبر نکوتر است .

خاقانی .

بدسگالش کجا ز بحر نیاز

کشتی جان به معبر اندازد.

خاقانی (دیوان چ سجادی ص 125).

|| محل عبور و جای گذار و گذرگاه و راه . (ناظم الاطباء). جای عبور و محل گذر. (غیاث ) (آنندراج ). گذار. گدار. گذرگاه . جای گذر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چون لشکر غز در ایشان رسید روز شده بود وآفتاب طلوع کرده و معبر تافته و عبور متعذر شده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 227).

- معبر عام ؛ گذرگاه عموم . شارع عام . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

- معبر کردن ؛ عبور کردن . گذر کردن :

باز اگر بیگانه ای معبر کند

حمله بر وی همچو شیر نر کند.

مولوی (مثنوی دفتر پنجم ص 188).

جست‌وجوی معبر در واژه‌نامه‌های دیگر

نگارش معنی دیگر برای معبر

برای دیدن کل مطلب کلیک کنید

منبع مطلب : www.vajehyab.com

نظر خود را بنویسید

آخرین مطالب